|
قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود و من چقدر سادهام كه سالهای سال در انتظار تو كنار این قطار ِ رفته ایستادهام و همچنان به نردههای ایستگاهِ رفته تكیه دادهام!
|
|
|

صبح می بندم از آغوش تو رخت
و دلم می لرزد
مثل برگی که می افتد زدرخت...
سید مهدی شجاعی

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاط سپارد
اگر آسمان می توانست ، یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم قیصر

خدایا تو را بر همه این نعمت ها شکر می کنم.
شهید دکتر مصطفی چمران
... و چقدر من گمشده این کلماتم.

آن چنان بویش مرا شرمنده کرده که جرات زدن به خودم را ندارم. می دانی چرا ؟
آخر یاس سراسر سپیدی و روشنایی است. اما من سراسر سیاهی و تاریکی...
به خدا خجالت میکشم...
با خود عهد بستم تا هنگامی که سپیدی را نیافتم عطر یاسم را فقط عاشقانه بو بکشم...

سازهای دلم آن روز فقط یک نوا را می نواختند آن هم نوای عشق بود...
در تو صیف آن لحظه ها کاغذها مجچاله کردم اما کلمات با من نساختند ...
آری! یک سال گذشت.و من در کشاکش این سالها به نا کجا آبادی می روم که آخرش به من می گویند : دیدی چقدر زود دیر شد؟!

و و قتی ظهور کند همگان می گویند که ما پیش از این او را دیده ایم.
به همه سلام می کنم.
شاید لا اقل پاسخی هر چند به ناشناس از او بشنوم.

از آن روزی که عشق با لبخند به من سلام کرد و گفت می خواهم بمانم تا بمانی، همه چیز را به رنگی دیگر می بینم.
اشکهای شمع بیشتر از نورش،برایم جلوه گری می کند.طلوع آفتاب را مانند غروبش می بینم وسلام آدمها را خداحافظی می شنوم.
خوشا به حال او که می گفت : آری همین دوست داشتن زیباست.

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
* * *
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
هر روز بي تو
روز مبادا است ! قیصر

در مظلومیت دین تو همین بس که اکثر مدافعانش یا جاهلان متعصبند یا عالمان ریا کار یا منفعت جویان غدار.
وچه کم اند در این میانه آنان که دین را برای تو می خواهند نه برای خود.
دینت را آن چنان که هست به ما بیاموز و به ما بیاموز که خود را خادم دینت بدانیم و نه دینت را خادم خود.
سید مهدی شجاعی






